تبليغاتX
روسری آبی -
تلفن
دکمه هايش را به من تعارف ميکند
 به آخر ماه فکر ميکنم
خيابان
چشمهايش را به من تعارف ميکند
به تو فکر ميکنم

صبح به صبح ، صبح به خير و
شب به شب ، شب به خير
خيابان
با عوضي هاي هميشگيش
با باجه هاي تلفن و با قلب سوخته روي پلاستيک
خيابان
متر به متر پليس ريخته
خيابان قدم به قدم
ريخته دفتر هاي خاطرات
تلفن
رنگ دکمه هايش رفته است
خيابان
معصوميت چشمهاش

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 20:42 |