تبليغاتX
روسری آبی
به نارنج تکيه زدم
با خنده هاي بلند
با شيطنت ها يواشکي
هرچند کوچه براي حرف هايم تنگ
هرچند کوچه براي گامهايش طولاني

چشمهايم تا سر کوچه
دستهايم تا خانه بدرقه اش ميکند

پاهايم پياده رو را
ساقهايش پله هارا
چشمهايم رودخانه
نگاهش ساقه هاي بنفشه را دنبال ميکند

هميشه چند برگ دستمال کاغذي
با يک دستمال گلدوزي

شستم را به نشانه احترام توي جيبم گذاشتم
با ژست هاي اريستو کراسي پدرم
با گامهاي شمرده شمرده
چاله چوله هاي شهسوار محل را رد کردم.

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 14:3 |