شهسوار پر از خيابان هاي خلوت
براي قدم زدن هاي شبانه
شهسوار با يک ساحل بزرگ براي قدم زدن هاي شبانه
من اما هنوز بدون کلمه
بدون دفتر
کاکايي ها را ميبينم که نان ميخورند
شاعر ميشوم
مردي که سيگار ميکشد
شاعر ميشوم
تو را ميبينم
شاعر ميشوم
سگ ولگرد
شاعر ميشوم
پر از دغدغه هاي الکي
پر از دم زدن هاي بيهوده
مادرم را بخاطر قرمه سبزي دوست دارم
پدرم را به خاطر ماهي 3 روز ديدن
برادرم اما برادرم است
تو را به خاطر شاعر شدن
شهسوار اما شهسوار است
چه شاعر باشم
چه سگ ولگرد
باران به اندازه همه آبچاله ها آب دارد
کشاورز به اندازه همه پرتقال
هميشه به اندازه همه آدمها چيپس هست
اما فقط توی خيابان هاي خلوت شهسوار ميشود شاعر شد
بدون پنجره اي با تو
بي تو
با ديدن مردمي که براي کاکايي ها نان ميريزند
فقط بايد يک سگ ولگرد باشي
حالا من يک شاعرم
بدون مدرک فارغ التحصيلي
با چند ترم مشروطي
سيگار ميکشم کوچه هاي خلوت شهسوار را
با دوستانم انگور خريديم براي مستي شب چله
حياط روزهاي زمستان شاعرم کرد
از پشت نرده ها و کباب
مردم فقط براي کاکايي ها نان ميريزند
من يک شاعرم
تو اما با نگاهت نان
راه رفتنت نان
کاکايي
خوشگل چشم سياه
يک نخ
فقط يک نخ
شاعر ميشوم بخدا
نان بيشتر اي صداي احساست قشنگ تر از قناري هر قهوه خانه اي
دلبرانه شاعر کش
بايد فکر کنم چگونه به صاحبم وفادار بمانم
با سيگار
کاکايي
انگور
شهسوار
براي قدم زدن هاي شبانه
شهسوار با يک ساحل بزرگ براي قدم زدن هاي شبانه
من اما هنوز بدون کلمه
بدون دفتر
کاکايي ها را ميبينم که نان ميخورند
شاعر ميشوم
مردي که سيگار ميکشد
شاعر ميشوم
تو را ميبينم
شاعر ميشوم
سگ ولگرد
شاعر ميشوم
پر از دغدغه هاي الکي
پر از دم زدن هاي بيهوده
مادرم را بخاطر قرمه سبزي دوست دارم
پدرم را به خاطر ماهي 3 روز ديدن
برادرم اما برادرم است
تو را به خاطر شاعر شدن
شهسوار اما شهسوار است
چه شاعر باشم
چه سگ ولگرد
باران به اندازه همه آبچاله ها آب دارد
کشاورز به اندازه همه پرتقال
هميشه به اندازه همه آدمها چيپس هست
اما فقط توی خيابان هاي خلوت شهسوار ميشود شاعر شد
بدون پنجره اي با تو
بي تو
با ديدن مردمي که براي کاکايي ها نان ميريزند
فقط بايد يک سگ ولگرد باشي
حالا من يک شاعرم
بدون مدرک فارغ التحصيلي
با چند ترم مشروطي
سيگار ميکشم کوچه هاي خلوت شهسوار را
با دوستانم انگور خريديم براي مستي شب چله
حياط روزهاي زمستان شاعرم کرد
از پشت نرده ها و کباب
مردم فقط براي کاکايي ها نان ميريزند
من يک شاعرم
تو اما با نگاهت نان
راه رفتنت نان
کاکايي
خوشگل چشم سياه
يک نخ
فقط يک نخ
شاعر ميشوم بخدا
نان بيشتر اي صداي احساست قشنگ تر از قناري هر قهوه خانه اي
دلبرانه شاعر کش
بايد فکر کنم چگونه به صاحبم وفادار بمانم
با سيگار
کاکايي
انگور
شهسوار
+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت
13:34 |

