تبليغاتX
روسری آبی
بانوي سالهاي قديمي
لبم کج شده در انحناي صورتم بي تو
چشمم دوباره در بدر يک سطر ادبيات
پر شده ام از عاشقانه ات
پر شده ام از لالايي ات
لابلاي دستمال هاي خيس
لابلاي دسته گلي پر پر
ژوليده
در بدر
من بلند شدم
دارم ميروم از اين سالهاي دور
قدم ميزنم توي اين باغ پرتقال
کنار تخته سنگي صاف و مسطح
دنبال بانويي ميگردم
که چند ساعتي عاشقانه شوم بخاطر طره هاي پريشان شده اش در باد
توي اين باغ
مخفيانه براي اولين بار
خيلي چشمها عاشقانه نگاه کرده اند

 

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 14:56 |
چشمانش برقي زد
گوشه لبش رفت بالا
دستش گفت بريم
تسبيح را همين جور ميگرداند توي دستش
کوچکترين توجهي به من نکرد
روي صندلي پارک
کنار رودخانه
افکاري پر از مسخره کردن دخترها
پر از مقالات ضد فمينيست
انگار نه انگار که کنارش نشسته ام
انگار نه اتگار که دستم را دور کمرش حلقه کرده ام
تسبيح را ميچرخاند توي دستش
تند تند
بعد به من گفت دوست ندارم مادر شوم
بلند شد
زير پايش تف کرد و رفت .

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 12:2 |