آرام دراز کشيده روي تخت
و نگاه ميکني به معصوميتش
تکيه داده اي به در و گوشه ناخن ات را ميجوي
زير چشمي نگاه ميکني به ساعتت
فکرت گم ميشود روي ميز و نامه
فکرت غلت ميزند زير آفتاب صبح
در را ميبندي و خيابان
در را ميبندي
خم میشود کنار پنجره
ميان اين همه ماشين
رد ميشوي از پل
از قبرستان
به رديف درختان نارنج نگاه ميکني
من اما دستش را گرفته ام حالا
داريم ميخنديم توي پياده رو
بي خيال از ديگران
بدون ترس هاي رايج
و تو تکيه داده اي به در
ناخن ات را ميجوي
تند و تند فال ميگيري
به اميد اينکه يکي بد در بيايد
تا باور کني سرنوشت تو از اول همين بود
تا باور کني که بد بختي
بايد يک گوشه ناخن بجوي اما
چون اين حافظ لعنتي فالش خوب است
من تکيه داده ام به در
نگاه ميکنم به معصوميتش
و به مردي تند و تند دارد فال ميگيرد
بايد از فروغ فال بزند
آنوقت همه چيز تمام ميشود
اندام جديدي شکل ميگيرد روي تخت
دست ميکشي روي عريانيش
چشمهات اما بسته است
روي حرارت بدنش
چشمهات اما بسته است
از تمام پستي و بلنديها عبور ميکني
چشمهات اما بسته است
پا روي پايت مي اندازي
فال ميزني به فروغ
بعد نگاه ميکني به من
به تخت
به خودت
+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت
10:40 |