تبليغاتX
روسری آبی

دور تر از سيگار نفرين

دور تر از جاده ونرفتن

پشت هر ساختماني که فکر کني رفته ام

با هر شهروند محترم ساعت 7 صبح برخورد داشته ام

توي صف نانوايي

توي اتوبوس

از کنار چشم چراني و هرزگي هاي جواني رد شدم

اينجا پر از من شده

تو مثل من، مثل دوستم ، مثل برادرم ، اما کمي قدت کوتاه يا بلند تر است

سرم را برميگردانم و دارم ميخندم به تو که داري ميخندي به من

پس اين را بزرگ کن

قاب کن روي ديوارت

تصوير يک کلبه چوبي و يک خيابان، تا کوه سفيد

بعد ميتواني هر روز صبح تف کني به روزنامه و خبر هايش

ميتواني سيگاري روشن کني و نان بخري

و توي راه به پشت همه ساختمان هايي که ميبيني فکرکني

نان هايي را که خريده اي براي اردک هاي پارک شهر بريزي

و به اين فکر کني که پشت کلبه هاي چوبي جاي خلوتي ميتواند باشد

پس لباست را مرتب کن

برو

در دامنه همه کوه ها ميتواني حداقل يک کلبه چوبي پيدا کني

با يک سيگار فروش دوره گرد توي همان حوالي

اما نميشود ديد و حرف نزد

نميشود که پارک باشد و تو نباشي

خسته شده ام از تماس هاي مکرر

از زندگي به سبک انسانهاي متمدن

ميخواهم همان جين خودم را تنم کنم

با کلاه کپي خوشگلم

بعد منتظر بايستم تا زيبايي هاي جديد

بيا دو باره سر ميدان بايستيم

من دوست ندارم آدم شوم

با اين همه مانتو هاي رنگارنگ

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 7:19 |

 

پياده رو ،

   بوي بهار و گيس دختران 6 غروب

پل،

    هنوز منتظر بيرون آمدن تور ماهيگير از آب

پارک ،

     نگاه ميکنم به دست هاي گره خورده

زير چراغ برق هاي موازي

روي جدول سيماني راه ميروم

و پل همين جور که دور ميشود

چند کيلو متر آنطرفتر

از پنجره اتاقم

براي شهسوار و خودم

دست تکان ميدهم

 

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 2:18 |