تبليغاتX
روسری آبی
نگاه میکنم به تو

خنده مان میگیرد

و یک خیابان سکوت را که طی کردیم

دو باره میخندیم و راه میرویم و نمی فهمیم چطور یک ساعت گذشت

با پاهای خسته ات

بی آنکه حتی یک بستنی خورده باشیم

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 13:32 |
پراکنده در تمام ساحل
گوش ماهي سفيد
لابلاي امواج و سايه اکاليپتوس
مردي لخت دراز کشيده زير آفتاب
شن ميان انگشتانش ..
تصوير زني روي شنها
با شالي بافته از گوش ماهي سفيد
و اندامي عرق کرده از رطوبت خزر
لابلاي سنگها
لابلاي شنها دنبال تصويري ...کنار ميزنم
مردي لخت دراز کشيده تصوير ميسازد از زني با شالي از گوشماهي سفيد
شنها را کنار ميزنم
زن ميماند و من
لميده زير آفتاب
سايه اکاليپتوس دراز شده تا قوزک پام
امواج زن را هم برده اند
فقط مشتي گوش ماهي مانده توي دستم
اينها را گردنبند ميکنم براي همسرم

 

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 20:17 |