تبليغاتX
روسری آبی
مسواک يادت نرود گلم
يک ليوان شير هم بخور
خوابهاي خوب ببيني
خيلي دوستم دارد
بهار نارنج هاي باغ همه مال اوست
باورم نميشد که اينها را گفت
با اينکه پيش از اين ميترسد از من
حالا بايد مادرم را راضي کنم يک شيشه برايم کنار بگذارد
ديشب آمد
با دستي پر از بهاره نارنج
سنگي زد به پنجره ام
تاج تازه اي بافته بود
گردنبند تازه اي
از پشت نرده ها دستش را گرفتم
شکوفه ها را ريختم روي پيشخوان
تا صبح حرف زديم و بعد تاج و گردنبندش را به من داد
تا توي مرباي مادرم بريزم
+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:21 |
این اولین کاری که نوشتم- نمیدونم ولی حس کردم امروز آپش کنم
 
روسری آبی
 
 
اين جا همه چيز سبز است
تو و يک رود 
بوی کاهگل ميدهد مدرسه ات آنطرف 
و  دخترک شلوغ کلاس
اه . . . و ميگويی اين دخترها چقدر لوسند
ميخوانی ( فرهاد جان هنگام باران کرم ها از زمين بيرون می آيند)
ميخواند ( باز باران با ترانه) 
اين جا همه چيز آبيست
تو و يک رود 
همه چيز سياه
آسمان
يک تکه ابر
دفتر مشق
و اينجا همه چيز شيرين است
خواب - نان قندی - مربا
و تو ميروی به پيش و رود
ولی امروز مدرسه تعطيل است
و فردا صبح همه چيز سياه
هر سو هر طرف
و تنها - تنهای تنها
                  روسری تو روی تکه سنگ کنار رودخانه آبيست
 
 
روسری آبی
+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 6:2 |