مسواک يادت نرود گلم
يک ليوان شير هم بخور
خوابهاي خوب ببيني
خيلي دوستم دارد
بهار نارنج هاي باغ همه مال اوست
باورم نميشد که اينها را گفت
با اينکه پيش از اين ميترسد از من
حالا بايد مادرم را راضي کنم يک شيشه برايم کنار بگذارد
ديشب آمد
با دستي پر از بهاره نارنج
سنگي زد به پنجره ام
تاج تازه اي بافته بود
گردنبند تازه اي
از پشت نرده ها دستش را گرفتم
شکوفه ها را ريختم روي پيشخوان
تا صبح حرف زديم و بعد تاج و گردنبندش را به من داد
تا توي مرباي مادرم بريزم
يک ليوان شير هم بخور
خوابهاي خوب ببيني
خيلي دوستم دارد
بهار نارنج هاي باغ همه مال اوست
باورم نميشد که اينها را گفت
با اينکه پيش از اين ميترسد از من
حالا بايد مادرم را راضي کنم يک شيشه برايم کنار بگذارد
ديشب آمد
با دستي پر از بهاره نارنج
سنگي زد به پنجره ام
تاج تازه اي بافته بود
گردنبند تازه اي
از پشت نرده ها دستش را گرفتم
شکوفه ها را ريختم روي پيشخوان
تا صبح حرف زديم و بعد تاج و گردنبندش را به من داد
تا توي مرباي مادرم بريزم
+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت
21:21 |


