تبليغاتX
روسری آبی
از در وارد شدی

هیچکدام از تابلوهام را نگاه نکردی

روی مبل نشستی

گره روسریت را محکم کردی

خندیدی ......

و روی ایوان

 مادرم نشسته بود و چای میخورد با میهمانان و نمیدانست

مهمانی جای تمام درخت های آلوچه را میداند

the girl in the garden

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 8:48 |
نرسيده هرگز دستي به دستم
  نه به ميزم 
       نه به ....
 
شهر را که مي بينم
   يادم ميرود آدرس خانه مان را
 شهر را که مي بينم
   يادم ميرود ....
 
نه ..
  فقط اين شهر مانده و تو .
چند تا بوتيک و مغازه
يکي دو خيابان اصلي
بيشتر از چند تا فرعي
مترو نيست
اتوبوس واحد شهري يکي ....
با ميدان شهر که آشنا شده بودم
با من دست نداد
همان جور مشتش را گره کرده بود
که مُرد و جنازه اش را پشت قبرستان انداختند
تو بزرگ شدي
  تو حالا توي اين خيابان
     من توي خيابان
دفترم روي ميز مانده کسي دست نميزندش
خاطره هام دست نخورده مي ماند و ........
از اينجا به بعد را توي دفتر تو مينويسم

 

+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 2:40 |