روی کاناپه لم دادیم
تلوزیون ...
قاب عکس روی آن
شیراز ...
عکاس دوره گرد
هیچ وقت نمی فهمند
که ما دیگر عکس نخواهیم گرفت
|
از قبرستان برگشتیم روی کاناپه لم دادیم تلوزیون ... قاب عکس روی آن شیراز ... عکاس دوره گرد هیچ وقت نمی فهمند که ما دیگر عکس نخواهیم گرفت + نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت
6:53 |
این حرفها برای توست برای توست که غلام کله میپزد مهندس جلسه میگذارد من مینویسم تو هستی ... پشت یکی از این پنجره ها توی یکی از این پیاده رو ها زیبا میشوی لای شعر روی صورت عرق کرده کله پز پشت طرح ها و نقشه ها و نمیدانی که اگر ما نبودیم تو زیبا نبودی
مادر و پدرم زیر درخت کاج
+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت
22:29 |
گوشه ديوار صحبت ميکنيم ولي هواسمان پي آمدن پدرم است کنار خيابان پايين پل توي پارک ميخنديم و هواسمان پي آمدن پدرت قدم ميزنيم و هواسمان .... شب ميشود وقتي هواسمان را براي خودمان پرت ميکنيم + نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت
13:36 |
شب را
با خاطراتم مرور میکنی با دستمال خیس و کمی آه به استقبال می آیی دستی میکشی به روی خاک به شمعدان ها که میرسی به حنای دست و پات خیره میشوی آینه را پاک میکنی پشت سر تصویر تابلویی از من است با چهره تو که حالا پیر و جوان شده ای روی صندلی هی عقب و جلو میکنی به عقب بر میگردی آتش که به شمعدان رسید می ایستی توی آینه خودت را نگاه میکنی و از پنجره به این مردها که می آیند و میروند و هیچ کدام داماد نیستند
+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت
7:10 |
شهر را که کنار زدم یک مشت مردم بودند با خنده هایشان با جیب های پر از پول دهان های پر از دروغ من کت و شلواری نیستم پیاده رو
+ نوشته شده توسط مهدی فیض بحر در شنبه دوم دی 1385 و ساعت
13:3 |
|
|